تبلیغات
DOTA - مدیو ، نگهبان تریسفال

DOTA

دوشنبه 23 اسفند 1389

مدیو ، نگهبان تریسفال

نویسنده: M.R&Ebi   طبقه بندی: world of warcraft، 

مدیو

medivh

نگهبانان

بعد از یورش اول لژیون به ازراث ، عده ای از جادوگران جمع شدند و تصمیم گرفتند که تمام قدرت خود را به یکی از جادوگران دهند ، تا در برابر حمله های بعدی لژیون ، از آن ها محافظت کند. شورای تریسفال ، قدرتش را به یکی از جادوگران منتقل کرد ، و آن جادوگر جدید – همان نگهبان – وظیفه داشت تا از جهان در برابر حمله های لژیون محافظت کند. بعد از مرگ هر نگهبان ، اعضای محفل تریسفال یک نگهبان جدید انتخاب میکردند.

بعد از مدت ها ، بلاخره وراثت نگهبانی به انسانی مونث ، به نام آئگوین رسید…

آئگوین و سارگراس

خوب ، این جا شرح نبرد آئگوین با لژیون و سارگراس رو عیناً از متن مینویسم ( کسایی که حوصله ندارن نخونن ) :

آئگوین به مراسم شکار اهریمنان ، نیم نگاهی انداخت ، و آثار نارضایتی بر چهره اش نمایان شد. چشمان سبزفامش برقی زد ،‌درخشش دهشتناک نیروی آماده برای هجوم … و چندان لگام قدرت جادوگر ، در دستانش باقی نماند… بازوان را بسوی آسمان باز کرد ،‌عباراتی ناموزون بر زبان راند و جرقه های درخشان جادو را بر انگشتانش خلق نمود.

ادامه این داستان جالب در ادامه مطلب ….

آن ، یک صاعقه یا حتی یورش سریع طوفانی نبود ، بلکه خود ذرات حقیقی آتش بود که بارقه زنان و صفیرکشان ، از میان هوای سوزناک ، راه به سوی اهریمنان می جست. رقصان در فضا حرکت میکرد ، ذرات اطراف را میشکافت و ردی چون تیغ بران شمشیر بر جا میگذاشت.

توده ی نیرو ، به اهریمنی که سر اژدها را حمل میکرد ، اصابت نمود و فرصت دوباره برای جنبیدن را به او نداد.نیرو همچنین پاهای عده ای از اهریمنان را ذوب کرده و آنان را چون ذغال های گداخته ای بر برف روان ساخت. اهریمنان بر زمین سپیدفام سقوط کرده و دیگر تکان نخوردند.

اما بیشتر شکارچیان ، خواه به خواسته ی خود جادوگر و خواه از روی بخت و اقبالی که داشتند ، از چنگال تیز طلسم در امان ماندند. گران پیکرانی که حتی از جثه ی ده انسان هم غول پیکر تر بودند ، لحظه ای هر چند کوتاه ، غافلگیر شدند. تنومند ترینشان نعره ای برآورد.صدایش چون زنگ ناقوس شکسته ،روان آدمی را میخراشید.

بلافاصله ، نیمی از اهریمنن به پرواز در آمدند و به سوی آئگوین حمله ور شدند و نیمی دیگر کمان های وزین خود را بالا برده و انان را به تیر هایی از چوب بلوط و سرنیزه های رویین ، مجهز کردند. و این تیر نبود که بر آنان میبارید . در واقع موجی از شعله های آهن گداخته بر سر جادوگر سایه گسترد.

آئگوین ترس به خود راه نداد ،‌ او نیز کارش را آغاز کرد. دستانش را در هوا چرخاند و در چشم بهم زدنی ، آسمان میان او و فوج آتش خصم ، به حصاری از شراره فیروزه ای آتش مبدل گشت و تیر های سرخ فام را  به سان رودخانه ای تغیان گر که پذیرنده ی آن ها باشد ،‌در خود بلعید.

دیوار محافظ ، سپریدر برابر یورش پرندگان نیز محسوب میشد. اهریمنانی که در آسمان بال گسترانیده بودند ، به دیوار برخورد کرده و بر زمین می افتادند.

لبخندی پیروز مندانه بر چهره ی آئگوین نقش بست. تبسمیآسوده و پرمعنا .

آئگوین به پایین دره ، جایی که کمانداران  قد علم کرده بودند ، نگاهی انداخت.

اهریمنان دست از شلیک های بی حاصل خود برداشته بودند و اکنون به دور هم تجمع کرده بودند و با صدایی آرام و مبهم ، جیزی را زمزمه میکردند. به ناگه آسمان بالای سرشان به گردش در آمد و حفره ای پدیدار گشت. خباثتی سیاه در برابر سپیدی آسمان… و از آن شکاف ، اهریمنانی به بیرون جهیدند. موجوداتی به پلیدی همرزمان خود ، سری به مانند حیوانات ، چشمانی شرربار و بال هایی چون بال حشرات ، خفاش ها ، لاشخور ها …

موجودات پلید به دیگران پیوستند . حفره همچنان گسترش می یافت و ذرات معلق تویستینگ ندر را به رون سرمای قطبی سرازیر می ساخت.

آئگوین به وردخوانان و نیرو های کمکی توجهی نشان نداد. در مقابل ، با خونسردی بر آنان که در آسمان بالای سرش به پرواز در آمده بودند ، تمرکز کرد.

دستان خود را از هم گشود و حرکاتی را با انگشتان خود انجام داد. نیمی از آنان به بلور های یخ مبدل گشتند. قربانیان بر زمین فرو افتادند و اجزای بدنشان از هم پاشید.  اهریمنان پرنده ای که از حمله ی سریع جادوگر جان سالم بدر برده بودند ، ، به سختی به زمین برخورد کردند . سپس از جای خود برخاسته و شمشیر اغشته به خونابه و عفونتشان را از نیام کشیدند. ده تن از آنان رو به سوی ائگوین گام برداشتند.

آئگوین مشت در هم فشرده اش را بر روی کف دست دیگرش قرار داد . چهار تن از پلیدان شروع به ذوب شدن نمودند. . بند بند جسم آتشین رنگشان از هم جدا شد و بر سطح برف فرو ریخت. ان قدر نعره زند که راه گلوی پوسیده شان با گوشت خشک مسدود گشت. شش نفر باقی ماندند.

آئگوین دست به جلو برد و در هوا چنگ انداخت . سه اهریمن منفجر شده و به حشراتی تبدیل گشتندکه آن ها را از درون میخورند. حتی فرصت برای فریاد زدن نیز نیافتند. اعضای بدنشان در قالب دسته ای از زنبور ها
و پشه ها به سوی جنگل گریختند. سه نفر دیگر باقی ماندند.

آئگوین دو دست را از هم گشود و با حرکاتی کوتاه و سریع ، یکی از اهریمنان را از کمر به دو نیم کرد.دو تن بیشتر در مقابلش حضور نداشتند. ساحره دو انگشتش را بالا برد . یکی  از آنان به دانه های شن مبدل گشت و خاکستر مرگش در سوز سرد قطبی ناپدید شد.

اکنون تنها یکی از آنان ، غول پیکر ترینشان فرمانده ی سپاه زنده مانده بود. آئگوین اثر زخم های متعدد را بر سینه ی عریان اهریمن مشاهده کرد. یکی از حفره های چشمانش خالی بود و چشم دیگرش لبریز از نفرت …

هیچ حمله ای ، نه از جانب اهریمن و نه آئگوین رخ نداد. هر دو برای لحظاتی بر سر جای خود متوقف شدند. در دره ی مرگ زیر پایشان ، قربانیان انان را به نظاره نشسته بودند.

سرانجام فرمانده ی عظیم الجثه دندان قروچه ای کرد . غرش خصمانه ی اهریمن به وضوح شنیده میشد. گران پیکر ، در حالی که به سختی سعی میکرد به زبان انسان ها حرف بزند ، نعره ای زد . « تو یک احمق هستی ، نگهبان تتریسفال ! » تلاش او رای حرف زدن ، مضحک جلوه میکرد .

آئگوین قهقهه ای به برندگی و ظرافت خنجری شیشه ای سر داد. « آیا واقعاً احمقم ، تخم پلید ؟ من به این جا آمده ام تا سپاه شکارچیان را از بین ببرم و به نظر میرسد که موفق شه ام. این طور نیست؟ »

اهریمن جویده گفت : « بیش از اندازه به خودت مطمئنی ، احمق‌!  هنگامی که تو تنها با چند نفر از ما در نبرد بودی ، برادران افسونگر من ، نیرو های کمکی را به این جا آوردند ، لشکری دیگر … کابوس ها و شکارچیانی که حتی به سایه ات هم رحم نمیکنند. تمام لُرد ها  و فرماندهان لژیون آتش ، همگی به این مکان قدم خواهند نهاد . در حالی که تو خودت را در پیکار با همین تعداد اندک راضی نگاه داشته ای. »

آئگوین با لحنی کاملا خونسرد گفت : « می دانم . »

اهریمن وحشیانه خندید و نعره زد . « میدانی ؟ می دانی که در این بیابان ، مقابل تمام اهریمنانی که علیه تو قیام کرده اند تنها هستی ؟ می دانی ؟ »

آئگوین گفت : « میدانم ! » سرمستی و آرامش در صدایش موج میزد . « می دانم تا آن جا که توانسته ام هم پیمانان و همراهانت را با خود به این جا آورده ای . یک نگهبان برتر از این هاست که تو بتوانی به تنهایی در برابرش مقاومت کنی . »

هیولا دوباره غرید : « می دانی ؟ تو میدانسی و باز هم تنها به این سرزمین آمدی ؟ »

آئگوین زمزمه کرد : « البته که می دانم. اما من هرگز نفته ام که تنها هستم . »

جادوگر بشکنی زد و ناگهان آسمان تاریک شد . گویی دسته ای از پرندگان ، بی هدف در مقابل خورشید بال میزدند و آشفته به هر و پرواز میکردند.

آن ها پرنده نبودند . اژدهایان … به ارامی در جای خود بال میزدند و منتظر اشاره ای از جانب نگهبان بودند.

آئگوین با لحن تندی گفت : « اژیون آتش پلید … این شمایید که احمق هستید . »

اهریمن فرمانده غرید و شمشیر خون آلودش را بلند کرد . اما آئگوین چابک تر از او بود. دستانش را بالا برد و سه انگشت خود را از هم گشود . لحظاتی بعد سینه ی پلیدش بخارگشت و تنها ردی از ذرات آغشته به خون از او باقی ماند . بازوان عضلانی اش به دو طرف افتاد ، بر زمین زانو زد و سرش در هاله ی سپد گون برف فرورفت. این علامتی برای اژدهایان بود تا به هورد اهریمنان یورش ببرند. جانوران پیل پیکر به سمت زمین حمله ور میشدند و از شکاف باز زیر سینه هایشان شعله های سوزان آتش را به بیرون میراندند. ردیف اول سپاه اهریمنان قربانی شد و جز خاکستر ، چیزی از انان باقی نماند . موجودات دیگر با دیدن این صحنه هراسیدند و اسلحه های خود را بیرون کشیدند. آماده میشدند ، برای جنگ ، برای فرار از مهلکه…

در قلب سپاه ، از میان هزاران اهریمن ، ورد هایی به هوا برخاست ، فریادهایی پرشور و هیجان که از دهان قدرتمند ترین طلسم خوانان به فضای اطراف میریخت. توده ای از نیرو ، تمرکز بر روی اژدهایان و دفع حملات …

اهریمنان در کنار هم گرد آمدند و یورش ناگهانی اژدهایان را پاسخ دادند و  حال  نوبت پرندگان بود که بر زمین سقوط کنند. پیکر هایشان با تیر های آغشته به سم جادویی با گلوله های سوزان آتش و با نیروی بی منتهای اهریمنان از بین رفته اما با این حال حلقه ی محاصره بر روی هیولا های پست ، هر لحظه تنگ تر و تنگ تر میشد. پرندگان آسمانی انتقام قربانیان خود را از شکارچیان میگرفتند. صدای ناله ی پلید پیکران هر لحظه به گوش میرسید.

جادوگر بدون هیچ حرکتی بر زمین برفی ایستاده بود. مشتانش را گره کرده بود و سخت می فشرد ، چشمان سبز فامش مشتعل از قدرت و دندان هایش با پوزخند مهیبی بر هم قفل شده بودند. او نیز وردی را بر لب زمزمه میکرد. جرقه ای درمیان هورد اهریمنان ، در میان طلسم خوانان و وردخوانان شعله گرفت و گردابی به روی جهان گشوده شد . اما این بار ، شکافی نورانی و پر تلالو بود ، گویی دری به روی خورشید باز شده باشد. نیروی افسارگسیخته ای ، مارگونه به بیرون خزید ، اهریمنان را به درون خود کشید و جثه شان را در کام خود فروبرد ، چندان که فرصت ناله و التماس نیافتند . تز نبرد چند لحظه پیش ، چیزی جز سایه های سرگردان باقی نمانده بود. حتی اژدهایان هم به درون خشم آئگوین کشیده شده بودند.

آئگوین حجم زیادی از هوا را از بینی خود به بیرون
داد و خندید . نیشخندی به خباثت یک گرگ ، یک درنده ، یک بی رحم ، یک فاتح. جایی که لحظاتی قبل هورد اهریمنان ایستاده بود ، اکنون پشته ای از دود ، چون ابری به سوی آسمان بالا گرفت. جادوگر به انبوه خاکستر خیره شد. تغییر بارز آن را احساس می کرد . توده ی ابر متتراکم ، رنگ تیره ای به خود گرفت و هم چنان که رشد میکرد ، قدرت بیشتری را به درون می کشید . اندکی بعد توده ی دود در مرکز تیره تر شد . ترکیبی از رنگ ارغوانی و آبنوسی …

و جادوگر از میان گرد و غبار آرام و خاموش ، یک حداوندگار را دید…

او تایتانی بود با کالبدی بزرگ تر از غول های افسانگان و عظیم تر از اژدهایان …

پوستش گویی آمیخته با مفرق فشرده شده بود . جوشنی تیره رنگ بر تن داشت که از بلور های آتشفشانی گداخته و مذاب ساخته شده بود . به جای مو ریش افشان ، رقص شعلههای آتش بر رخ مخوف او خودنمایی می کرد و شاخ های سترگی از پیشانی اش بیرون زده بود  ، نیم سایه ی دهشتناکی بر چشمان ژرف و رعب آور او میانداخت .

گران کالبد ؛ از بلندای سریر تیره گون قدم بر زمین نهاد و آن را به لرزه درآورد . چهره ی آن مخوف ترین ، با نیزه ی مزین به طلسم های خون آلود و وحشی ، ترس دوچندان بر پیکر دیگران می انداخت و رقص گوی های آتشین انتهای دمش نیز ، آن گونه که باید ، برازنده ی مقام او ، مقام یک خاوندگار بود.

چندین اژدها که از نبرد طاقت فرسا با اهریمنان جان سالم بدربرده بودند ، از هیب و وحشتی که بر جانشان چنگ میزد ،‌ به جنگل تاریک و صخره های دوردست گریختند.

آئگوین زمزمه کرد : « سارگراس ! »

اهریمن غرید : « نگهبان !‌ »

آوای اهریمنی اش به ژرفای اقیانوس ها بود و طنین آن ضخره های دوردست را در هم میشکست.

نگهبان قامت راست کرد . دست در آبشار طلایی روان بر شانه هایش برد و آن ها را به عقب راند. « اسباب بازی هایت را شکستم ! کار تو به همین زودی به پایان رسید . فرجامت همین جاست … تا هلاک نشدی ، بگریز . »

اهریمن گفت : « عمر تریسفال به سر رسیده است . این جهان قبل از یورش لژیون ، برای ما سر تعظیم  فرود خواهد آورد . »

آئگوین گفت : « نه تا زمانی که یک نگهبان حضور دارد ، نه تا هنگامی که من و وارثان تریسفال ، آنان که پس از من خواهند آمد ، زنده ایم . » مشتش به آرامی در هم گره خورد . آئگوین قدرت درون ، اراده ، توان  و نیرویش را برای یورشی دیگر در خود بیدار میکرد. یورشی حتی سهمگین تر از قبل …

سارگراس گفت : « تسلیم شو. من از قدرت تو بهره میبرم. »

ائگوین ، که حال انگشتانش را به هم میفشرد پاسخ داد : « هرگز ! »

اهریمن دیو آسا نعره زد . « پس هلاک شو و بگذار دنیایت نیز با تو هلاک شود . » و نیزه ی خون آلود خود را بالا برد.

آئگوین دستش را بلند کرد و فریادی گوشخراش کشید. نیمی نفرین و نیمی دیگر دعا … رنگین کمانی از انوار تازه متولد شده از کف دستش به دنیای بیرون جهید و چون ماری خشمگین به اطراف پیچ و تاب خورد . صاعقه ی رنگ ها ، هر آن چه که آئگوین در توان داشت ، چون خنجری بران در سینه ی سارگراس فرورفت و آن را شکافت.اهریمن نیزه ی خود را به زمین انداخت و متزلزل ، گامی به عقب برداشت. چون آن که شهاب سنگی بر زمین سقوط کرده باشد ، لرزه ای بر اندام بیابان افتاد. بعد از یورش طلسم آئگوین ، تاریکی مطلق همه جا را فراگرفت. تیرگی و سرمایی که بر بیابان رخنه میکرد … آتش خشم جادوگر ، بند از بند وجود آن غول پیکر جدا مینمود. گوشت نیم سوخته ی سارگراس چون مواد مذابی بر روی هم انباشته می شد و به سطح سپید گون برف می ریخت. شعله های آتش ، وحشیانه از درون سینه اش به بیرون زبانه میکشید و پوست آتشین اهریمن را میگداخت.

سارگراس متعجبانه ، بارقه های پیش رونده را مینگریست و نگاه که به خود می آمد ، نشانه های ضعف شکست و ترس در چهره ی خوفناکش پدیدار گشت. دست پیش برد تا طلسم را لمس کند ، اما آتش به هیچ وجه از ماموریت خود منصرف نمیشد. هم چنان در سطح بدن اهریمن پیش می رفت و توده ای از فلز آبنوسی رنگ بر جای میگذاشت.

سارگراس اکنون خواندن  وردی را آغاز نمود. تمام توان خود را بر بارقه ها متمرکز کرد تا بلکه بتواند بر جریان شراره ها و خونابه ای که از بدنش جاری بود ، سدی ایجاد کند. هر واژه ای را که به کار می برد ، لرزه ی شور و هیجان بر اندامش می افتاد. اکنون پیکر سارگراس چون خورشید نیم روز میدرخشید و با سرمای وجود جادوی آئگوین از درون تهی می شد . اهریمن با عربده های بیهوده و ادای نفرین های بی هدف ، در برابر مرگ مقاومت می کرد .

جرقه ای دیگر از دستان جادوگر ، به همان شدت طلسمی که هورد اهریمنان را به نابودی کشاند ،‌ به سمت تاریکی برخاست . ضربه ی آخر … جادوگر به تماشای سوختن دشمن خود نشسته بود. سوختن در آتش ، در تاریکی … فروغ شعله های مهاجم ، آسمان شب را چون خورشیدی روشنایی می بخشید.

نبرد پایان یافت … قدرت و نیرو چون بخار ، آن گونه که آهن مذابی را در آب آهنگری فرو می برند از سطح بدنش خارج میشد و زیر ستون سترگ پاهایش ، سطح سپیدفام برف ، به آرامی دهان گشود و اعماق تیره ی زمین را به او نمایاند . بعد از آن که جسد سارگراس در زمین فرورفت‌ ، جز مغاک ژرف گسترده ، یادگار پلیدی اهریمن ، چیزی از او باقی نماند و فضا آرامش پیشین خود را بازیافت .

آئگوین قهقهه
ای زد . نگهبان دستانش را بر هم مالید ، پوزخندی زد و آرام ، قدم به سوی پایین دره گذاشت. دیگر نشانی از گام های کوتاه و ظریف او نبود . پیکر جادوگر ، افتان و خیزان به سوی مقصد روان شد …

خوب ! حالا یه توضیح مختصر میدم واسه اونای که حوصله نکردن بخونن. البته بخونین بهرته چون ترجمه ش عالیه.

ببینید ، آئگوین میره تو یه منطقه ، بعد با یه سری طلسم حال سپاه اهریمن ها رو میگیره. بعد یهو سارگراس میاد و به آئگوین پیشنهاد میده که به لژیون بپیونده. آئگوین هم قبول نمیکنه و یکی – دوتا طلسم از خودش ول میکنه و سارگراس رو نابود میکنه …

نکته : فکر کردید واقعا سارگراس بیدیه که با این بادا بلرزه ؟ نخیر ! سارگراس کلک زده بود ! سارگراس وقتی جسمش نابود شد ، روحش رو به درون شکم آئگوین منتقل کرد ، و پسر آئگوین ، آخرین نگهبان ، مدیو رو آلوده کرد … نگهبان هرگز فکر نمیکرد که آخرین امید آزراث ، به دست لژیون بیفته …

خادگار

اولین بار مدیو در کتاب " آخرین نگهبان " معرفی میشه. جایی که خادگار ،‌ شاگرد مدیو نخستین بار وارد برج اسرار آمیز نگهبان میشه …

مدیو در انتخاب شاگرد برای خودش خیلی سخت گیر بود. طوریکه  وقتی خادگار وارد برج شد ، جسد چند شاگرد قبلی رو در برج دید.

اولین ماموریتی ککه مدیو به خادگار برای تست کردنش داد ، مرتب کردن کتابخانه بود. مدیو گفه بود که کتابخانه رو به هر صورت که دوست داره رتب کنه . بر هر اساسی که میخواد ، خادگار ه کتاب ها رو بر اساس "کشنده بودن و یا کشنده نبودن " مرتب کرد. گازبا ، یکی از جادوگران کیرین تور ، یک سوسک جادویی به خادگار داده بود که هنگام خطر جیغ میکشید. خادگار هم بوسیله ی سوسک ، تونست کتاب ها رو طبقه بندی کنه.

سرانجام خادگار در امتحان مدیو پیروز شد ، و مدیو طی چند سال به خادگار به جادوگر ماهری تبدیل شده بود ، که اواخر متوجه شد که مدیو مشکوک میزنه !

بلاخره ، به کمک لوتار ، وارد برج شد و یک راه مخفی جدید در برج پیدا کرد. طبقه های زیر زمینی برج درست مثل طبفه های بالایی برج ساخته شده بودند. خادگار باهوش ، حدس زد که مدیو ، همان اهریمن ، در پایین ترین نقطه ی برج باشه ، چون در مواقعی که سرحال و دور از روح اهریمنی اش بود ‌، در بالا ترین نقطه به سر میبرد.

خلاصه لوتار و خادگار و یک نیمه اورک به نام "گارنا "  مدیو رو پیدا کردن و پس از تلاش های بسیار ، تونستن مدیو رو ، همون اهریمن خبیث ،‌سارگراس رو از جسم مدیو بیرون ببرند. مدیو در آخرین لحظات زندگی ، از لوتار و خادگار سپاس گزاری کرد .

پس از ۱۰۰۰۰ سال ، مدیو دوباره برگشت تا اشتباهاتش رو جبران کنه ، و جهان رو در برابر دومین حمله ی لژیون حفظ کرد.

میتونید اطلاعات بیشتر رو در بازی reigne of chaos   پیدا کنید…

خیانت های مدیو

زمانی که درانور ، توسط اورک های الوده به شهوت خون ، غارت و نابود شد ، مدیو ، پیش گولدن ، وارلاک تشنه به خون و قدرت ، رفت و پیشنهاد غارت آزراث رو به گولدن داد ، همچنین دروازه های شیطانی رو رو به ازراث باز کرد ،‌ و هورد رو وارد ازراث کرد …

در آینده ، این دروازه ها توسط خادگار بسته شد ، اما خودش و چند نفر دیگر در آوت لند – درانور پاره پاره شده – گم شدند و کسی از اون ها خبر نداره.

خدمت های مدیو به ازراث

مدیو ، تقریبا پیش برنده ی داستان و نقش اصلی در بازی "سلطنت آشوب" هست. مدیو ، انسان ها و بخصوص آرتاس پالادین رو از خطر های لژیون و اسکورج – که اون زمان با هم متحد بودند – آگاه کرد ، اما نه آرتاس ، نه شاه ترنس و نه حتی جادوگر ارشد کیرین تور ، به حرفش گوش ندادند. مدیو ، اورک ها رو به سوی درانور هدایت کرد ، هورد و انسان ها رو متحد کرد ، و در آخر ، با آشنا کردن ترال ، جینا و ملفوریون ؛ ازراث رو در برابر حجوم دوم لژیون حفظ کرد ، و سرانجام ، به نزد نیاکانش رفت ، و این بود سرگذشت آخرین نگهبان …

پینوشت :

۱- سرانجام بلیزارد مشخص میکند که مدیو ، آخرین نگهبن نبوده و فرزندی از مدیو به اسم "مدان"  باقی مانده. مادر این کودک نیمه اورک / نیمه درنآی / نیمه انسان ، گارونا بوده .

۲- گارونا ، یک نیمه اورک و نیمه درنآی بود که در کتاب ، این مشخص نشده بود و خوانندگان فکر میکردند گارونا نیمه انسان و نیمه اورک است.

نظرات() 
hatef
دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 02:52 ب.ظ
سلام ممنونم از از اینکه این کتاب رو به من معرفی کردین

راستی میشه خود کتاب رو فارسی پیدا کرد
اکه هست میشه شیوه پیدا کردنش رو برام میل کنی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

نویسندگان

لینکستان

نظرسنجی

    کدام هیرو را بیشتر دوست دارید؟










مشاهده صفحه جدید

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :